ساجی جان یادت هست پاییز بهت گفتم عشق بازی موهبت هر آدمیزاده ایست؟
روزی که گفتی :"ساجده عشق بازی موهبت هر آدمیزاده ای ست."من عاشق نبودم.صدای ریز خنده هایم از هوای دبیرستان می آمد که تمام شادمانی یونیفرم های ثورمه ای شان را پرتاب می کردند از پنجره های ممنوع کلاس به کوچه های پاییزخورده ی شهر خسته.
و پاییز بود که من نرم نرمک به نفس های کشیده ی خانه ات پا گذاشتم.خیابان ویلا-پاییز-یوسف آباد-باران-باز ویلا و کمی بعد تمام خیابان ها از رسالت تامیدان صنعت، سایه ی های های من بودند.راه می رفتم و پریسا می خواندم.می ایستادم و با دست هایم باران می گرفتم از هوا.می پریدم از روی برگ های زرد چنار و آرام آرام تا نانوایی معکوس می شمردم قدم هایم را.از دویست به سی و چند می رسید... .
روزهای نبایدهای عاشقانه ی تو بود که نذر کردم آن قدر راه بروم و نان بگیرم و برگ خزان بچینم که تمام شوند این خیابان های خسته ی سرگردان،تا داغ شوم از هجوم بادهای خشک سرد پرسوز،تا پاییز برود.
گفتم دخترهای دبیرستانی با مهر مدرسه عاشق می شوند و من در آن هیچ موهبتی نمی بینم که راهروهای بلوغ ما منتهی به نمازخانه ای سبز است و چشم های معصوم و مهربان تو آغاز تمام بی قراری های جهان.تنها باید کمی خیره شوم.
خطوط کشیده ی لاغر خیابان های دم غروبم؛ گفتم ،گفتم، گفتم ، من برای مستطیل های نگاهم هنوز محتاج تخته سیاهی هستم که معلمی تندخو از آن استجابتم کند و حتی اگر بیست هم نباشد کارنامه ام اما از دست هایم که مدام تکان می خورند و چشم هایم که مدام برق می زنند؛ نبوغ و جنون این شاگرد را بفهمد.
هیچ کس در کارنامه ی تو نمره ی مردود نمی گذارد چرا که بهشت ها وقتی به زمین می آیند ناگزیر از حضور حوایند و چشم های تو ناگزیر ،در خطوط تن دوشیزه ام می چرید.
بهشتم، از شهر زیبا تا امامزاده داوود هر زمستان برف می بارد و همیشه پیرزنی هست که ازگیل به دست دوهای تازه عاشق را عصای پایین رفتن از جاده کند.برف های نشسته هجوم حقیقت بودند.کوه که به گواه می آوردند باید سجده می کردیم.
یک چپ-دو راست-یک چپ بالا-.بپیچ راست-دو پایین راست."من صدای برف پاک کن ها را دوست دارم.تق می خورد به برف بعد به واشر پایین شیشه."حالا نگاه کن- یک چپ-دو راست-یک چپ بالا-.بپیچ راست-دو پایین راست.هیپنوتیزم یعنی همین بهشتم؟
به سمت شرق که می آمدیم غروب بود و پاییز آرام آرام به عاشقا نه ی شهر دیگری می رفت.زمستان که آمد هر باران را نشانه ی هجرتی گرفتم که قرار بود به رویای شاعرانه ی پاریس ختم شود.
- تو دوست داشتن بلدی؟
- یک جوری بلدم دوست بدارم که ماندگار باشد اما ضرورت به ماندن نه.
من کوچک بودم.توی کمد رختخواب ها جا می شدم.یک بند انگشت درش که باز می ماند دیدار تمام اتاق ممکن بود.بغض کردم توی خودم که حالا مثلا طراحان آزاد چقدر از گالری کوشه کمتر است؟من می مانم و کمی کمتر به همین طراحان آزاد خودمان رضایت می دهم.آن موقع ها دالی زیاد توی کاغذهایم سرک می کشید و من سخنرانی با کفش های غواصی را دوست داشتم.
- قشنگ است؟
- نقاشی کشیده ای؟تو بزرگ شده ای!
- رنگشان کنم؟
- این خودتی؟
- منم.این ها همه شان منم.این تویی.این ها هم چند تای دیگرند که بعد می آیند توی هفت پیکر قصه ی عمرم.این ها جاده اند.من نشسته ام اینجا منتظر تلفن پدرم که اجازه بدهد با شما بیایم جنوب.
- جنوب پایین است.تو باید بروی بالا.جایت آن جاست.
به پشت بام اشاره کردی.عماد هم گفته بود.چند ماه پیش ازش شنیدم که گفت از جنوب می آید، "از پایین،از شرجی شصت درجه..." او آمد و من با تو آمدم پایین.جنوب که "روایت زنان مینارپوش" بود.
تو دوستم داشتی چون مودبانه تخته را پاک کردم و نشستم به مشق هایم.شنیده بودم که یک روز هم توی محله ی لوتی ها به شهربانو گفتی:"کارش خوبست اگر حواسش به پاورقی های عاشقانه پرت نشود."
- پرتم؟
- پرتی.
- هان، پرتم.
همیشه توی این سال های بعد از بلوغ این دو بار طولانی که عاشق شدم یا حتی آن یک هفته ای ها – که حتی اگر عشق نبود اما هیجان عاشقانه داشت. - خب یک طورهایی من بت واره ی عاشقانه ام را زنده می خواستم که همواره باشد تا بغضم اگر شکست به کلیشه ی شانه هایش پناه ببرم و به کلیشه ی دست هایش گیسم را نوازش کند و اگر یک صبح آسمان به خنده ام انداخت ، همان لحظه ای که دهانم هنوز گشاد است تماس بگیرم که" عشقم ، امروز حال ما خوبست.بار عام می دهیم.شما به مجامعه حاضر باشید."
راستش این پاییز_ که سالی گذشته است_ از پیچ های جواهرده به هیجان می آیم اما لب خزر آرامم.ببین من این بالایم اما این بالا هیچ خبری نیست و کشف هیچ کادر تازه ای وسوسه ام نمی کند. پایین که بودیم...
- زمستان؟جنوب؟
- هان،جنوب زن های مینارپوش خوشتر نشستند در چشم هایمان.
داریوش گوش می دهم مثل دخترهای دبیرستانی. یکهو یی تو را از یادم می برم و شیطنت های دم بلوغم دم می گیرد.اما خزرهای غروب دلم از آن صحنه هایی می خواهد که دختر و پسر عریان کنار یک تک نخل شکسته با پس زمینه ی غروب دریا،در سیاهی ضدنور دارند هم را می بوسند.یکی شان را روی آینه کشیده اند و در کافه ی آقا کمال آویزان است.تصور می کنم آن پسر تویی.دالی با آن همه افاده ی روشنفکری کجای دلم را گرفت وقتی از مانیفست های تلخ عاشقانه ی تو دلم خالی شد؟پارسال، پاییز و زمستان ، همین وقت ها بود.یا مثلا کوهن که می خواند:" من مرد تو ام." غیر از حسرت داشت؟که مرد من همیشه باید روشنفکر باشد و پدر سارتر را در بیاورد ازبس چشم هایش ، دزدکی در حسرت تمامیت دوبووار می پرند؟
من از آن سکوت های طولانی بیزارم.از این هجاهایی که مدام خالی خالی فاصله می اندازند.یکی من،یکی هیچ،یکی دلتنگی من،یکی هیچ،یکی اعتراض من، یکی هیچ،یکی جیغ من، یکی هیچ، یکی تو...فقط یکی تو که یک بار فقط یک بار مثل گالیورهای ده سال بلند تر، یواش بگویی:"کوچولو من دوستت دارم."یکی من. چند روزی سرخوش تا دوباره یکی هیچ...
حالا فرض بگیر بهار با فرار من شروع شد.دوباره جنوب بودم و پایین.تو که رنج بی تلفنی را نکشیده ای حالا به آذرخش آتش ناتمام چهارشنبه سوری خوش باش.آرام آرام من از پایین می رسم.تا سیزده از نحسی در نرفته نگه دار که من می رسم.بادا باد.یا شانس.تک خال دست من است.کمی بالاتر از آرنج راستم.باران که می آید می پرم بگیرمش.این بار تو هم می پری با من اما بالا بالا ده سال بالاتر و خب دستت به همه شان می رسد نه مثل من که چند تایی از سر اتفاق باد نصیبم شود.پنجره را باز کن.وزارت کشور لای ابرها و رنگین کمان ایستاده است.من روی تو.
- ساجی جان یادت هست پاییز بهت گفتم عشق بازی موهبت هر آدمیزاده ایست؟
- راست بگو.نهان مکن.چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن...
تابستان را نمی نویسم.تکراری ست از تمرین دیالوگ های کلاس فرانسه و پرسه در بنگاه ملکی ها برای محقر شدن خانه ات.-وعده گاه عاشقانه مان- تاپ تاپ که قلب من بیرون بیاید.
بعد من با یک نفر دیگر در من که رشد می کند.پیش می رود. خون می خورد و جان می گیرد و بزرگ می شود. های دست مادرم را می بوسم."اگر مرگ دادست بیداد چیست؟"از میدان گلها تا تو می خوانم.از افسریه تا میدان گلها بیداد ست این همه درد که من می کشم.
- اصفهان.نطفه؟کاشی ابی...
- " و من عروس خوشه های اقاقی شدم."
ببین گیس سیاه دل سپیدم داریوش بد است؟خب اما دارم به ناچار گوش می کنم.شمال که جای من نیست.من این بالا؟خطای پیش بینی تو بود.
- شیطنت؟
- آن هم داشتیم به کمال.بدون یونیفرم از مدرسه در رفتیم تا خود کوچه بن بست...
ها ی های...
حالا که از میان جنگل و دریا برایت می نویسم به زنده رود سلام مرا برسان.بگو:" زنده رود جان هیچ آبی آزاد نیست حتی سن.بگو پاریس هم در گیر بوسه های دزدکی ست اما دلش را بلاخره یک جایی جا گذاشته که دور است.آن پایین." بگو:" بریز.گاوخونی زشت نیست.اسمش پیر است.اما تو که می ریزی جان می گیرد و جوان می شود.آزادی آب های زمین با توست که می گذری از پل مقابل خانه ی داوود.گوش تیز کن.یک نفر در گذشته صدایش را پیشت جاگذاشته که زبور می خواند.بشنو و هنوز دارد به زمزمه زبور می خواند.آن روز هم که نیامدی و خشک و محو شدی از دامن سی و سه پل؛ بهشت ما دید تو را.نقطه های درخشان تو ، رد نگاه اوست. گلایه نکن پری نداری.شمال است. پراندندش این بالا و حالا پری ات دارد هر صبح با بوسه های قرضی جان می گیرد.صبر کن."
ببین جا گذاشتی مرا.صبور باش.دارم آرام آرام به دنیا می آیم.